![]() |
![]() |
|
| مرا با سوز دل بگذار و بگذر |
|
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که چه داروی تلخی است وفاداری به خائن، مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها، فریب مشابهت روز و شبها را نخوریم یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور برای دوست داشتن وقت لازم است، گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسان به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، هیچ انتظاری از کسی ندارم! برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛ در جستجوی قلبِ خوب باش نه صورتِ زیبا هیچ وقت رازت رو به کسی نگو؛ هیچ انسانی دوست نداره بمیره ! زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند؛ نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛ |
|
+ نوشته شده در
90/11/08ساعت 9:25 توسط رهگذر |
|
|
سلام
اين پست رو در جواب دوستاني نوشتم كه معناي ريوار رو پرسيدن، "ريوار" در زبان كردي به معناي رهگذر هست. البته رهگذر غريبه... |
|
+ نوشته شده در
90/10/25ساعت 13:42 توسط رهگذر |
|
|
دستم بوی گل می داد
مرامتهم کردند به چیدن گل اما کسی باخود نگفت شاید گلی کاشته ام |
|
+ نوشته شده در
90/10/21ساعت 11:2 توسط رهگذر |
|
|
بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود
|
|
+ نوشته شده در
90/10/17ساعت 16:54 توسط رهگذر |
|
|
فکر میکنم که عشق یک برنده است
یک گل است یک ترانه است یاکه خنده های کودکانه است فکر میکنم که عشق مذهب است هرچه هست جاودانه است آب و باد و خاک و نان و خانه نیست مکتب است عشق مرگ نیست زندگی است سخت نیست عین سادگی است عشق عاشقانه های باد و گندم است اولین بناهگاه کودکی آخرین بناهگاه ادم است |
|
+ نوشته شده در
90/10/14ساعت 8:55 توسط رهگذر |
|
|
محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست گفت مستي زان سبب افتان و خيزان مي روي گفت جرم راه رفتن نيست ره هموار نيست گفت مي بايد تو را تا خانه ي قاضي برم گفت رو صبح آر قاضي نيمه شب بيدار نيست گفت نزديك است والي را سراي آنجا شويم گفت والي از كجا در خانه خمار نيست گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب گفت مسجد جايگاه مردم بد كار نيست گفت ديناري بده پنهان و خود را وارهان گفت كار شرع كار درهم و دينار نيست گفت از بهر غرامت جامه ات بيرون كنم گفت پوسيده است جز نقشي زپود و تار نيست گفت آگه نيستي كز سر در افتادت كلاه گفت در سر عقل بايد بي كلاهي عار نيست گفت مي بسيار خوردي زان چنين بي خود شدي گفت اي بيهوده گو حرف كم و بسيار نيست گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را گفت هشياري بيار اين جا كسي هشيار نيست |
|
+ نوشته شده در
90/10/13ساعت 11:13 توسط رهگذر |
|
|
مراقب قلب ها باشيم
وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم
پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم
وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم
و همچنان تنها می مانیم هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند |
|
+ نوشته شده در
90/10/12ساعت 10:50 توسط رهگذر |
|
|
من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... |
|
+ نوشته شده در
90/10/05ساعت 12:27 توسط رهگذر |
|
|
از دلگیری مردان تنهایی
که شب هنگام سر به زیر افکنده شرم خالی دستان خود را، در کویر مهربانی چاره می جویند دلم می گیرد از این سفره های کوچک بی نان و دستان نحیف کودکی یخ کرده، بی فرجام نگاه سرد و رد این هزاران سیلی بر گونه و از احساس آن مردی که با تردید، با اندوه به روی قامت شب می نویسد: تا طلوع صبح راهی نیست!! خدا را ای عزیزان مقوا فرش و آسمان شولای هم کیشم با چه کس گویم که این خلیفه، اشرف مخلوق عالم سرد و یخ کرده کنون در جوی می خوابد!! خجالت می کشم از سجده های رفته بر آدم خلف فرزند آدم، شرمگین سفره ی خالی برای رهن خانه کلیه های خویش را می فروشد... خدای من چه می گویم؟؟!! دلم می گیرد از این استخوان در گلو این خار در چشمی که می میراند این شادی خوشبختی در جمع فقیران را چه سخت است آن زمانی که می فهمم گمان کردم مسلمانم شنیدم آن صدای را که می خواند مرا و دیدم خالی دستان بابا را، که آب و نان نمی آرد، ولیکن آبرو دارد که فقر مردمان تقدیر آن ها نیست، آیا هست؟ فرو افتادگان را هم خدایی هست، آیا نیست؟ خدایا من نمی دانم گناه بی کسی با کیست! دلم می گیرد از بغض و سکوت و ترس انسان ها از آن حسرت که فریاد آوری یک آه و از تک سرفه های کودک همسایه مان، وقتی دوایی نیست و از نمناکی چشمان آن مردی که با دستان خالی از تو می پرسد برای کودک تبدار من، آیا امیدی هست؟؟ چه شرمی دارم از این وصله های دامن سارا و کفش پاره دارا به هنگامی که تکلیف خودش را از میان پرده های اشک می کاود و می خوابد دوباره یک نفر با اسب می آید که مردی از تبار روشنی سارا نمی داند کدامین روز آدینه ولی با بغض می گوید که او یک روز می آید
کیوان شاهبداغی |
|
+ نوشته شده در
89/10/15ساعت 8:47 توسط رهگذر |
|
|
خداوند همه چيز را در يك روز نيافريده است ، پس چه چيز باعث شده كه من بينديشم كه مي توانم همه چيز را در يك روز بدست بياورم ؟ اگر ذهن خالی، مثل شکم خالی سر و صدا می کرد، انسان ها همیشه به دنبال دانش بودند. انسان های بی هدف مجبورند تمام عمر برای انسان های هدفمند کار کنند. مغزهای بزرگ، در خصوص ایده ها صحبت می کنند. مغزهای متوسط، در مورد حوادث بحث می کنند و مغزهای کوچک، درباره مردم. جاده ي زندگي نبايد صاف و مستقيم باشد ، خوابمان مي گيرد ... دست اندازها نعمتند ! مدت ها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت، خيلی کثيف میشوی و مهمتر آنکه خوک از اين کار لذت میبرد.(جورج برنارد شاو) هفتاد درصد پاسخ هر مساله ای به فهم دقیق آن مساله باز می گردد (آلبرت انيشتين) بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند خداوندا ! بگذار همیشه خواهان انجام آنی باشم که بیش از توان من است . هرگز در پاسخ عاجزانه ای در نمانده ام مگر در برابر کسی که از من پرسید : تو کیستی ؟ (جبران خليل جبران) کسی که مرتکب هیچ اشتباهی نشده است مطمئنا هیچ چیزی را امتحان نکرده است (انیشتین) بدبخت ترين و مفلوكترين انسان كسيست كه به عدم تصميم گيري عادت كرده است )ويليام جيمز( آنچه بین اکثر زن ها و خوشبختی فاصله می اندازد یک مرد است(گلوریا استاینم) هر اندیشه شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد . از جمله رازهای موفقیت انسان های موفق ، کوتاه بودن فاصله "اندیشه" تا "عمل" آن هاست . اگر می خواهی ببینی در نزد خداوند چه جایگاهی داری ، به درون خودت مراجعه کن ببین خداوند در نزد تو چه جایگاهی دارد . خوشبختی حقیقی از آن کسانی است که افکار خودشان را به طرف چیزی غیر از خوشبختی خودشان برگردانده باشند .(جان استوارت میل) زندگی تراژدی است برای آنکسیکه احساس میکند و کمدی است برای آنکه میانديشد .(ژان دلابروير) عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان كوچك آشكار مي شود (ديل كارنگي) ترجيح مي دهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مردم بفهمم كه نيست، تا اين كه طوري زندگي كنم كه انگار خدا نيست و وقتي مردم بفهمم كه هست.
من انسانی هستم میان انسان های دیگر بر سیاره مقدس زمین ، که بدون دیگران معنایی ندارم موفقيت از آن كساني است كه منتظر ديگران نمي مانند انسان اگر کسی است ، لازم نیست تا چیزی باشد عقاب هم در ابتدای پرواز پر می زند ،اما هنگامی که اوج می گیرد ، دیگر حتی نیازی به پر زدن ندارد اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري كني ، چيزهايي را به خاطر بياور كه پول قادر به خريد آن ها نيست. حال شبيه برفي است که در دست داري؛ اگر از آن استفاده نکني آب خواهد شد. مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد قانون زندگي قانون باورهاست و هر دستاوردي از يك باور شروع مي شود در بيكرانه زندگي دو چيز افسون مي كند : آبي آسمان را كه مي بيني و مي داني كه نيست ، و خدا را كه نمي بيني و مي داني كه هست اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند (سقراط) موفقیت آن است که پس از آنکه دیگران وا دادند ، تو تسلیم نشوی ! کسی که هیچ چیز را تحمل نمی کند ، خود تحمل ناپذیر است ! کاری که مایه ترس تو است انجام بده ، آنگاه مرگ ترس تو حتمی است. ديوانگيست ... كه از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينكه خار يكي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم... درد من حصار برکه نیست ... درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان نمی رسد خداوندا ! چه چیز گم کرد آنکه تو را یافت و چه پیدا کرد آنکه تو را گم کرد . تک تک ما سرانجام روزی داوری خواهیم شد. مهم این است که اگر نتوانید ریسک کنید نمی توانید رشد کنید . زندگي داستان يخ فروشي است كه از او پرسيدند : فروختي ؟ |
|
+ نوشته شده در
89/09/30ساعت 13:39 توسط رهگذر |
|
|
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند. سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه !!!!
|
|
+ نوشته شده در
89/09/29ساعت 13:56 توسط رهگذر |
|
|
ای درخت آشنا شاخه های خویش را ناگهان کجا جا گذاشتی ؟ یا به قول خواهرم فروغ : دستهای خویش را در کدام باغچه عاشقانه کاشتی ؟ این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد : چشمهای من به جای دستهای تو ! من به دست تو آب می دهم تو به چشم من آبرو بده ! من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم : ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم !
|
|
+ نوشته شده در
89/09/28ساعت 9:53 توسط رهگذر |
|
|
جواب سلام را با عليک بده ، جواب تشکر را با تواضع، جواب کينه را با گذشت، جواب بي مهري را با محبت، جواب ترس را با جرأت، جواب دروغ را با راستي، جواب دشمني را با دوستي، جواب زشتي را به زيبايي، جواب توهم را به روشني، جواب خشم را به صبوري، جواب سرد را به گرمي، جواب نامردي را با مردانگي، جواب همدلي را با رازداري، جواب پشتکار را با تشويق، جواب اعتماد را بي ريا، جواب بي تفاوت را با التفات، جواب يکرنگي را با اطمينان، جواب مسئوليت را با وجدان، جواب حسادت را با اغماض، جواب خواهش را بي غرور، جواب دورنگي را با خلوص، جواب بي ادب را با سکوت، جواب نگاه مهربان را با لبخند، جواب لبخند را با خنده، جواب دلمرده را با اميد، جواب منتظر را با نويد، جواب گناه را با بخشش،
هيچ وقت هيچ چيز و هيچ کس را بي جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابي بدهي ،يک روزي ، يک جوري ، يک جايي به تو باز مي گردد
مینویسم د ی د ا ر. تو اگر بی من و دلتنگ منی. یک به یک فاصله ها را بردار |
|
+ نوشته شده در
89/09/09ساعت 14:24 توسط رهگذر |
|
|
يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که: ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود :
اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ |
|
+ نوشته شده در
89/08/24ساعت 14:39 توسط رهگذر |
|
|
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرد استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ شاگرد پاسخ داد: بله, آقا استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟ استاد پاسخ داد: البته شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟ استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد. شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجود دارد؟ استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا، شیطان وجود دارد؟ زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد:البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید
|
|
+ نوشته شده در
89/08/24ساعت 14:32 توسط رهگذر |
|
|
نازك تر از شيشه ام
و نرم تر از حرير... اگر قصد شكستن داري،، سنگ بي انصافيست، يك تلنگر كافيست |
|
+ نوشته شده در
89/08/18ساعت 11:12 توسط رهگذر |
|
|
تا خورده ام، شكسته ام اما تو شاد باش عاشق بمان و يك سره در امتداد باش . . هر شب بيا و با غزلي تازه تر برقص با شعرهاي خسته من در تضاد باش . . امشب دوباره از تو نوشتم كه دوستت... يك شب فقط به خاطر من بيسواد باش . . زهرا شعباني |
|
+ نوشته شده در
89/08/16ساعت 9:49 توسط رهگذر |
|
|
نامت چه بود؟ آدم ... فرزنده؟ من را نه مادری، نه پدر؛ بنویس اول یتیم عالم خلقت ... نام محل تولد؟ بهشت پاک ... اینک محل سکونت؟ زمینه خاک ... آن چیست که بر گرده نهادی؟ امانت است ... قدت؟روزی چنان بلند که همسایه ی خدا، اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک ... اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیره خاک ... روز تولدت؟ در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق ... رنگت؟ اینک فقط سیاه، زشرم چنان گناه ... چشمت؟رنگی به رنگ بارش باران، که ببارد ز آسمان ... وزنت؟نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست،نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین ... جنست؟ نیمی مرا زخاک، نیمه دگر خدا ... شغلت؟ در کار کشت امیدم به روی خاک ... شاکی تو؟خدا ... نام وکیل؟ آن هم فقط خدا ... جرمت؟ ۱سیب از درخت وسوسه ... تنها همین؟همین ... حکمت تبعید در زمین ... هم دست در گناه؟ حوای آشنا ... ترسیده ای ؟ کمی ... زه چه؟ که شوم من اسیر خاک ... آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی ... که؟ گاهی فقط خدا ... داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه، ولی ... ولی که چه؟ حکمی چنین، آن هم به یک گناه ؟ ... دلتنگ گشته ای؟ زیاد .. برای که؟ تنها فقط خدا ... آورده ای سند؟ بلی .. چه؟ دو قطره اشک ... داری تو ضامنی؟ بلی ... چه کس؟ تنها کسم خدا ... در آخرین دفاع؟ می خوانمش، چنان که اجابت کند دعا ... التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
89/08/06ساعت 8:42 توسط رهگذر |
|
|
من دلم سخت گرفته است
از این مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک... |
|
+ نوشته شده در
89/08/04ساعت 14:33 توسط رهگذر |
|
|
سلام میکنم به تو، سلام سر به زیر من سلام وسعت بلند، سلام دلپذیر من چه بی جواب مانده اند، سلام های ساده ام بگو جواب می دهی، به حس ناگزیر من؟ چقدر مانده منتظر ! کنار کوچه های گم نگاه سر به زیر تو، نگاه سر به زیر من؟ شما همیشه خوبها شما همیشه ابرها چقدر دور مانده اید، چقدر از کویر من! پر از شعور عاشقی، چرا نمیشودکسی فقط کمی نظیر تو، فقط کمی نظیر من تو خواستی غزل، بیا، که این غزل برای توست چرا سکوت میکنی، چرابهانه گیر من!
|
|
+ نوشته شده در
89/07/29ساعت 11:36 توسط رهگذر |
|
|
+ نوشته شده در
89/07/27ساعت 10:44 توسط رهگذر |
|
|
اگه لایق عشقت نبودم
اگه خالی شد از تو وجودم اگه پا روی عهدم گذاشتم ولی دوست که داشتم..... نداشتم؟ بیا از سر خط باورم کن من عاشقو عاشق ترم کن نمیخوام قربونی خزون شم تو با دست خودت پرپرم کن منو ببخش اگه کم آوردم اگه فریب دنیا رو خوردم منو ببخش اگه از رو غفلت دلمو به سیاهیا سپردم نذار بیشتر از این دلم برنجه نجاتم بده از این شکنجه بیا پیرهن عشقو تنم کن توی تاریکیا روشنم کن منم و غرور تیکه پاره منم و آسمون بی ستاره حالا سهم من از تو سکوته حالا عاشق تو روبروته دیگه نمیخوام از تو جدا شم دیگه نمیخوام آشفته باشم آخه بی تو به لب رسیده جونم دیگه قول میدم عاشق بمونم اگه آدم خوبی نبودم اگه یخ زده دستای کبودم اگه آبروی عشقو بردم ولی چوبشو خوردم....... نخوردم؟ اگه بی هدف و بی فروغم اگه زخمی دشنه دروغم اگه دلمو از عشقت بریدم ولی داغشو دیدم.... ندیدم؟ |
|
+ نوشته شده در
89/07/26ساعت 12:49 توسط رهگذر |
|
|
به جستجوی تو در چارراه رهگذران نگاه دوخته ام در نگاه رهگذران تمام رهگذران چیزی از تو کم دارند نظاره ی تو کجا و نگاه رهگذران در ازدهام رهگذران شبی تو را دیدم که ناپدید شدی تو در پناه رهگذران مرا به یاد تو و بخت خود میاندازد لباسهای سپید و سیاه رهگذران بدون بودن تو میله های زندان است خطوط پیرهن راه راه رهگذران تو نیستی که ببینی برای یافتنت چگونه زل زده ام در نگاه رهگذران ولی بپرس ازاین مردم جنوب ، بپرس که من چه میگشم از قاه قاه رهگذران |
|
+ نوشته شده در
89/07/25ساعت 8:8 توسط رهگذر |
|
|
یال میتكاند نعره میكشید و میدوید از میان شعلهها پرید شیر ناگزیر در كنار دلقك ایستاد عكس هم گرفت خندهدار بود گریهام گرفت. |
|
+ نوشته شده در
89/07/20ساعت 10:32 توسط رهگذر |
|
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد |
|
+ نوشته شده در
89/07/20ساعت 9:41 توسط رهگذر |
|
|
جا مانده است
چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد نه موهای سیاه و نه دندانهای سفید حسین پناهی |
|
+ نوشته شده در
89/07/19ساعت 13:55 توسط رهگذر |
|
|
پايان قصه است به سبک و سياق تو بختش سياه بوده از اول کلاغ تو آيا به آشيانه قلبم نمی رسم آنجا کنار پنجره های اتاق تو چیزی شبیه معجزه ی اشتیاق تو بلبل نبودم و گل من عاشقت شدم دستی مرا کشيد به تقدير باغ تو در آسمان چشم تو گم میشوم ؛مگر در خواب یک فرشته بگیرم سراغ تو شاید همان فرشته برایم دعا کند افتاده باز در دل من اتفاق تو میسوزم و به دور سرت چرخ میزنم حالا که تازه تر شده احساس داغ تو ایهام زنده ی غزلم را نوشته اند پروانه های مرده کنار چراغ تو |
|
+ نوشته شده در
89/07/15ساعت 8:35 توسط رهگذر |
|
|
گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی یک روز شاید در تب توفان بپیچندت آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست باید سکوت سرد سرما را بلد باشی یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید نامهربانی های دنیا را بلد باشی شاید خودت را خواستی یک روز برگردی باید مسیر کودکی ها را بلد باشی یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها باید زبان تند حاشا را بلد باشی وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری باید هزار آیا و اما را بلد باشی من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم اما تو باید سادگی ها را بلد باشی یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما... یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال! باید زبان حال دریا را بلد باشی شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم امروز می گویم که فردا را بلد باشی گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم اما تو باید این معما را بلد باشی محمد حسين بهراميان |
|
+ نوشته شده در
89/07/13ساعت 10:3 توسط رهگذر |
|
|
پس شاخههاي ياس و مريم فرق دارند آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
ديوانهها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
پروانههاي مرده با هم فرق دارند |
|
+ نوشته شده در
89/07/04ساعت 14:1 توسط رهگذر |
|
|
این را به پای بچگی ام نگذار دیگر برایم آب شدن سخت است روزی هزار مرتبه از دستت لبریز التهاب شدن سخت است وقتی کنار پنجره ای هر شب دنبال ردپای خودت هستی... وقتی به فکر دسته گلی باشی از پشت در جواب شدن سخت است
|
|
+ نوشته شده در
89/07/04ساعت 13:56 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه دشوار است،
راز چشمانِ ترا دانستن و خموش از کنارَت گذشتن! از گریبانِ تنگِ غنچه ها بپُرس غوغای دل تنگی ام را! این تندیس ِ محزونِ من است، وارثِ ناسپاسی های عشق و تازیانه های روزگار! ............................... مرا بسوزانید و خاکسترم را بر آبهای رهای دریا بر افشانید، نه در برکه، نه در رود: که خسته شدم از کرانه های سنگواره و از مرزهای مسدود ............................... از آسمان هفتم اگر افتاده بودم نمی شکستم چنین که از چشم تو افتادم |
| پیوندها |
|
یکی قطره باران آینه های ناگهان روابط عمومی دهاتی یکی مثل من سازمان نظام مهندسی تنها... کمند |
|
RSS
|